عشق

عشق

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلویی چند؟

مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناهی بی بخشش

واعظی گفت: واژه ای بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است و همین

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همین عشق است!

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

/ 7 نظر / 6 بازدید
Bia 2 Axs

سلام وبلاگ جالبي داري خوشحال ميشم به ما هم سر بزني و با هم تبادل لينک کنيم موفق باشي

بهاربد

سلام _فکر کنم خانم _‌دمودا... فضای وبلاگتون خیلی خاص بود ... یه ذره هم انگار کن دلگیر ... نمی دونم از کجا بهار بد را پیدا کردید ولی از اینکه لطف کرده و لینک کردید سپاس... [لبخند] و راستی اینکه بهارمون هیچ وقت گم نمی شه ... ما گم می شیم [چشمک]

ادیسه

نقشی زده ام بر دل دیوار و آن را نامی نباشد، که تو هر روز آیی و آنرا به نامی خوانی که حال آن دم است و این خوش، و این خوش است مرا... سلام همسایه. قدم قلم شما بر سر چشم. این نگاه شماست که شعر می بیند و شعر می خواند. اینها که من می نگارم خراشیده کلماتیست که یارای به زبان آوردنشان نبوده و میهمان کاغذ شده اند. و این لطف شماست که وقت می گذارید و می خوانید. و اما عشق. اول آنکه کاش این نوشته منثور می شد. این احساس شخصی بنده است که خوشتر بود اگر منثور می نوشتید و از قید نظم قافیه رها. گاه وقتها افکار از لیاقت کلمات و وزنها و عروضها بالاتر می روند و آنوقت نوبت نثر می شود. و اما عشق... که نام ندارد و همه نامها نام اوست. که شکل ندارد و همه رخساره ها اوست و همچو هیچ نیست و هرچه هست اوست. از خواندن شما خرسند شدم و انشا’ الله بیشتر و بهتر بنویسد در آینده.

بهاربد

سلام دمودا... ببخشید اگر شما را به جا نیاوردم ... حسابی بی حواس و فراموشکار شدم ... ولی تشکر که امدید و به یاد اوردید ... [لبخند]

ادیسه

همه’ آدمهای خوب شاعرند. سلام همسایه. و اینکه آن بالا نوشتم خودش شعر است و شاعرش قیصر است...قیصر امین پور، قیصر شعرهای کتاب مدرسه... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه یادم آید روز دیرین گردش...کودکی 10ساله بودم... ادبیات... از دل نوشتن یک چیز و ادبیات چیز دیگری. عرض من این بود که آنچه در دلتان می زند را به بند وزن و قافیه نبندید که ظلمست در حق پرواز حرفها و اوج فکر. این ادبیات نمی خواهد همسایه.