دلتنگی

...و او بازگشت!

و من گنگ تر از یکسال گذشته ,  آمدنش را هم مثل رفتنش باور ندارم!

نمی دانم این تراژدی را به حساب او بگذارم , خودم و یا تو!

آری تو!

خواستی خودت را به که ثابت کنی! به من!؟

تو که می دانستی من شاگرد خوبی نبودم!

مهربانم! در آزمونت چه نمره ایی به  من داده ایی!؟

7 ؟  3 ؟  چند!؟

بگذار تا من خود برایت بگویم!

یکسال از او , خودم  و  تو دورتر شدم!

یکسال از تو – بهترین دوست دوران کودکیم- در ذهنم یک غریبه ساختم!

یکسال شریک زندگیم را نامهربان نامیدم!

و یکسال خودم را تنهای تنها دیدم!

خدای مهربانم! تو با من چه کردی!؟

چقدر سخت گذشت!

دلتنگی هایم را با کسی قسمت نکردم!
از گریه هایم با کسی سخن نگفتم!

تنهاییم را کسی نفهمید!

می دانی! وقتی نامه ات را خواندم  به تو و نگاهت به خودم خندیدم!

می خواستم جوابی به نامه ات بدهم که مرا نیز همچون "شیطان"از درگاهت برهانی!

و تو چه بازیگر چیره دستی هستی!

چه خوب می دانی کی و کجا مهره ات را .........!

نمیدانم به من به  چشم کدام مهره بازی زندگی می نگری!

اما بدان مرا دیگر توانی برای بازی نیست!

بگذار اعترافی بکنم:

دلم هوس یک فنجان چای داغ کرده!

دوست دارم با پیر مرد گل فروش سر کوچه آشتی کنم!

دلم  می خواهد لباس سیاه را از تنم بیرون کنم!

به آرایشگاه بروم!

عطر بزنم!

ساده بگویم! دلم می خواهد زندگی کنم!

دیگر دوست ندارم نگاه غمگین پدر را ببینم!

میفهمی!؟

دلم می خواهد طعم خوش زندگی را باز هم بچشم!

خدایم! دلم می خواهد باز هم دوستت بدارم!

من دوباره شروع میکنم!

کمکم کن!

می دانم باید از تو بخاطر بازگرداندن "هدیه ات" تشکر کنم!

از تو متشکرم!

----------------------------------------------------------------------------

 

ناشناخته آمدنم , ناشناخته ماندنم و ناشناخته رفتنم را به بزرگواری خود ببخشید!

/ 3 نظر / 8 بازدید
خاطره

با عقل ناقص من : خدا با هر مهره ای که بیشتر دوسش داره بیشتر بازی می کنه....من دوس دارم همش تو دست خدا باشم .