مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست ... بی وضو در کوچه لیلا نشست ...

عشق، آن شب مست مستش کرده بود ... فارغ از جام الستش کرده بود! ... 

گفت یارب از چه خوارم کرده ای ... بر صلیب عشق دارم کرده ای ...

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن ... من که مجنونم، تومجونم مکن ...

 مرد این بازیچه دیگر نیستم ... این تو و لیلای تو، من نیستم ...

گفت ای دیوانه لیلایت منم ... در رگت پنهان و پیدایت منم ...

سالها با جور لیلا ساختی ... من کنارت بودم و نشناختی ...

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می‌زنی
در حریم خانه‌ام در می‌زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

/ 1 نظر / 7 بازدید