دل تنگی

برفها در حال آب شدن هستن و زمين سبز می شود و درخنان از خواب بيدار می شوند .

دلم برای لباسهای زمستانيم تنگ ميشود .

دلم برای آدم برفی های کوچک، برای لحظه های گرم کنار اجاق ، برای شير قهوه های داغ ، همه و همه تنگ می شود ، دلم برای خودم که در کوچه های برفی قدم می زدم و برای رد پاهايم تنگ است.

/ 4 نظر / 3 بازدید
مریم

من به شدت معتقدم که اين وبلاگتون خيلی شلوغه يه کم بهش برسين و ساده ترش کنين. امروز صفحه شما هنگ کرده بود.

مریم

بعدش راستی شما تازه از خواب زمستونی بيدار شدين؟ اين حرفا که مال چند ماه پيشه

paeez

سلام ....من با خانم مريم موافقمچون صفحه اونقدر سنگينه که هزار بار بايد رفرش بزنی ...اما بگذريم اومده بودين کلبه من ...منم دلم برای زمستون تنگ شده ...همين چند روزا داشتم بهش فکر می کردم ..با اينکه همه سردشونهبا اون همه لباس گرم که می پوشن ..ولی زمستون يه حال ديگس...مگه نه؟

M~*شبهای مهتابی*~M

سلام..خيلی قشنگ بود..ولی من بارون رو خيلی دوس دارم..دلم برای قدم زدن زير بارون تنگ شده...فقط اينکه تسليت....با اين (س)..نه با صاد...فعلن....